تبليغاتX
دست نوشته های یک آرال
در کلبه ی درویشی ما رونق اگر نیست صفا هست
بسم الله الرحمن الرحیم 

زمین کمتر از ۳ روز دیگه دوباره زنده میشه. دوباره نه. چند میلیارد باره. ولی چشمم آب نمیخوره بشر حالاحالا ها خیال زنده شدن داشته باشه.زنده شاید باشیم البته٬ ولی حداقل بیدار نیستیم. نظر من اینه که خودمونو به خواب زدیم. که از مرگ بدتره. اگه خواب بودیم که با یه سوت بیدار میشدیم. ((لو انزلنا هذاالقرءان علی جبل لرئیته خاشعا متصدعا من خشیه الله)) منظور خدا چیه؟ یعنی پروردگار٬ ما رو از کوه هم نفهم تر آفریده؟ چرا خیلی از جوونا تو خیابون کلشون ۳۶۰ درجه عرضی میچرخه ولی طولی بیشتر از ۱۰٬۲۰ درجه بالا نمیره؟ چرا هیچکدوممون اونقدر آسمونو نگاه نمیکنیم که حداقل دلمون یه ترک برداره؟  با همه ی اینا  پروردگار میگه ((لقد کرمنا بنی آدم)) ٬ ((عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی)).  وقتی ما رو خلق میکنه به خوش میگه((فتبارک الله احسن الخالقین))  پس نمیشه ما نفهم باشیم. ولی((انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا)) میتونیم کفور باشیم. که هستیم.  با زنده شدن زمین ما هم میتونیم زنده بشیم. ولی زمین ۶ ماه بعد دوباره میمیره. ما دیگه نباید بمیریم. زمین ۲٬۳ میلیارد سال دیگه به کلی نابود میشه ولی ما نابودی نداریم. اگر از خدا کمک بخوایم کمکمون میکنه مرده ی متحرک نباشیم. فقط باید ازش بخوایم. ((یجیب دعوهّ الداع اذا دعان))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:38  توسط arman | 

گفتم  : خسته ام

 گفتی : لا تقنطوا من رحمه الله  - از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53)

 

گفتم : هیچکس نمی دونه تو دلم چی میگذره 

گفتی : ان الله یحول بین المرء و قلبه - خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24)

 

گفتم : غیر از تو کسی را ندارم 

گفتی :  نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم (ق/16) 

 

گفتم: ولی انگار اصلا" منو فراموش کردی 

گفتی : فاذکرونی اذکرکم - منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) 

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا - تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) 

 

گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای منه کوچک خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟ 

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله - کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه  (یونس / ۱۰۹)

 

گفتم: خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه 

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا" و هو شر لکم- شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه (بقره/216)

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا" چطور دلت میاد؟ 

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا نسبت به همه مردم نسبت به همه مهربونه (بقره/143) 

  

گفتم: دلم گرفته 

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا، مردم به چی دل خوش کردن، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود  

 

گفتم: اصلا" بی خیال  توکلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوکلین - خدا اونائی رو که توکل میکنن را دوست داره (آل عمران/159) 

 

گفتم:خیلی چاکریم. ولی اینبار انگار گفتی : 

حواست رو خوب جمع کن. یادت باشه که :ومن الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره -بعضی از مردم خدارو فقط به زبون عبادت میکنن.اگه خیری بهشون برسه , امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلائی سرشون بیاد تا امتحان شن, رو گردون میشن 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 21:8  توسط arman | 
بسم الله الرحمن الرحیم

امروز برای من سخن گفتن مشکل است بخصوص درباره ی شهادت و بخصوص امروز که عید خون شیعه است. درباره ی کاری که حسین کرد بسیار سخن گفته اند و بسیادر نوشته اند و میگویند و مینویسند. قدما به گونه ای آنرا توجیه کردند و متجددین روشنفکر به گونه ای دیگر اما من تازگی متوجه شدم که امکان ندارد کاری را که حسین کرده است بفهمیم مگر این که بفهمیم شهادت چیست. عظمت حسین از یک سو و شخص شناسی ما از سوی دیگر موجب شده است که آنچه را که از حسین بزرگتر است در زیر درخشش عظمت حسین نبینیم و آنچه که از حسین بزرگتر است آن چیزیست که حسین بخاطر آن قربانی شده است. این است که همیشه از حسین سخن گفته ایم و اما از آنچه که حسین بخاطر آن سخاوتمندانه خود را قربانی کرد هرگز یاد نکرده ایم. من میخواستم امروز درباره ی آن اصلی که حسین و حسین ها قربانیش شدند و عظمت حسین در تاریخ بشر و در مذهب ما و در پیشگاه خلق وخالق بخاطر این است که این اصل را و این معنا را با تمام زندگیشان و مرگشان نشان داده اند دراینجا مطرح کنم. شهادت. ولی کار مشکلی است.مشکل بخاطر این است که غیر از آنکه بضاعت علمی و قدرت فکری فکری من اجاره ی چنین کاری نمیدهد تناقضی که در این مساله وجود دارد نسبت به گوینده کار را بر من دشوار تر کرده است. یکی این که شهادت را بعنوان یک مساله ی فکری علمی فلسفی باید مطرح کنم و در عین حال باید بیندیشم و استدلالا کنم وتنها از قدرت علم و منطق مدد بگیرم و از سوی دیگر داستان شهادت . آ»چه که شهادت را و شهادت آنها را تدایی میکند به قدری احساسی است و به قدری هیجان آمیز و عاشقانه که روح را به آتش میگشد و منطق را فلج میکند و قدرت نافذه را ضعیف و اندیشیدن را دشوار. این است که شهادت آمیزه ای است از یک عشق گدازان و از یک حکمت عمیق و پیچیده. و این دو را با هم نمیتوتان بیان کرد. و در نتیجه حق سخن را ادا نمود. بخصوص که آدمی که از نظر روحی و عاطفی ضعیف است بیان برایش مشکلتر است. ولی بهرحال سعی میکنم تا آنجا که در قدرتم باشد  آنچه را که میخواستم بگویم و شاید برخی از آنچه میخواستم بگویم  بگویم. برای فهمیدن شهاددت باید اول مکتبی را که شهادت در آن مکتب معنی میدهد و شهادت در آن طرز تفکر قابل توضیح است و در این عقیده ی خاص شهادت ارزش مییابد روشن بشود. و آن عبارت است از مکتبی که حسین یکی از مظاهر این مکتب است. و جریا تاریخی و نبرد تاریخی در سرگذشت انسان که حسین یک پرچمدار این نبرد است و کربلای او یک صحنه از صحنه های نبردی که در جبهه های مختلف و نسل ها و عصرهای مختلف در طول تاریخ از آغاز تا حال و آینده جاری است. برای ایمکه بسرعت اشاره ای کرده باشم تا اصل بحثم روشن بشود اشاره ای میکنم با آنچه که در بعضی از درسهایم گفته ام. ولی چون غالبا دانشجویان خود من  در اینجا تشریف دارند احتیاج به توضیح فراوان تر نیست فقط اشاره ای میکنم تا تسلسل منطقی بحث در ذهنشون  تجدید بشود. حسین در اتصال به آن تسلسل نهضتی که در تتاریخ ابراهیمی وجود دارد معنی میدهد و باید معنی شود و انقلابش باید تفسیر وتوجیه گردد. بصورت مجرد حسین را در تاریخ مطرح کردن و جنگ کربلا را بصورت یک حادثه ی تاریخی مجرد از پایگاه های تاریخی م اجتماعی جدا کردن موجب میشود که ما آنچه را که معنی ابدی دارد و همواره زنده اسیت بصورت یک حادثه ی غم انگیز گذشته دربیاوریم چنانچه در آورده ایم. و در برابرش فقط بگرییم چنانچه میگرییم. کربلا را و حسین را از اندام تاریخی وا عتقادی و مکتبی اش اگر جدا کنیم مثل این است که از یک پیکر زنده ی واحد یک عضو را قطع کنیم و جدا مطالعه اش کنیم یا نگهداریش کنیم. آنچه که بهش اشاره کردم در درسها در طول تاریخ بشری نهضت های دینی را به دو دستهی بزرگ میشود تقسیم بندی کرد. بر اساس محتوای اینها و همچنین بر اساس سنخ پیامبرانشان و بنیانگذارانشانشان و همچنین بر اساس وابستگی اجتماعی و طبقاتی ای رهبران دینی و همچنین بر اساس جهت دعوتی که این دعوت کنندگان خلق را بدان میخواندند. بر این اساس و با این ملاک همه ی پیامبران تاریخ به اصطلاح تاریخی پیامبران دروغین یا راستین هرکس بنیان یک نهضت دینی را در تاریخ نهاده است اینها دو دسته هستند یک دسته یک گروه پیغمبران سلسله ای هستند که بزرگترین بنیانگذار جهانی اش ابراهیم است این پیامبران که از ابراهیم به بعد برای ما شناخته تر شدهاند چون از نظر تاریخی به ما نزدیکترند سلسله ای هستند از پیامبرانه که وجه مشترکشان از نظر اجتماعی این است که همگی از محروم ترین قشر های اجتماعی زندگی اجتماعی و اقتصادی زمانشان برخاستند وبه تصریح شخص پیغمبر اسلام همگی چوپان بوده اند وب تصریح تاریخ غالبا چوپانی میکرده اند و جز چند تنشان که آنها کارگران حرفه ای بسیار ساده وگرسنه بودند. بر خلاف پیامبران خارج از این سلسله یا رهبران مکتبهای معنوی و اخلاقی خارج از این سلسله چه در چین وابسته به نژاد زرد چه در هند چه در ایران و چه بزرگان و بنیانگذاران مکتبهای عرفانی و اخلاقی یونان بدون استثناء همگی اشرافی بوده اند و برخاسته از طبقات مرفه و برخوردار و قدرتمند. در تاریخ طبقات قدرتمند حاکم عبارت بودن از سه لایه ای که یک طبقه ی حاکم را میساختند: طبقه ی زورمند ٬ طبقه ی زرمند و طبقه ی روحانی. که هم قدرت سیاسی ٬ هم قدرت اقتصادی وهم قدرت ایمان خلق را در دست خود داشته اند. و چه با هم همکار بوده اند این سه و چه با هم مخالف بهر حال سازششان یا عدم سازششان بر سر حکومت بر خلق بوده است نه برای خلق. یکایک از هند و چینه گرفته رفته تا یونان همگی از پدر یا مادر یا از هردو وابسته به طبقه ی شاهزادگان ٬ روحانیان یا اشراف بوده اند. کنفسیوس همینطوره ٬ بودا همینطوره زردشت همینطوره ٬ مانی همینطوره ٬ مزدک همینطوره٬سقراط همینطوره ٬ افلاطون و ارسطو همینطوره. در قرآن که تکیه میشه که ((هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم)) از امیین. امیین توده های امی جامعه هستند. تکیه میشه که از خود مردم پیامبران فرستاده شده اند پیامبران ابراهیمی هستند که از متن مردم برخاسته شده اند. اینجا مقصود این نیست این یامبران فرشته نبوده اند یا قوای مجرد نبوده اند ٬ از انسانها بوده اند. نه از ناس یعنی از متن توده بوده اند. از طبقات خاص و خواص و زبده ها و برگزیده ها نبوده اند . و اینکه این پیامبران به لسان قوم خوشان سخن میگفته اند بر خلاف بسیاری از مفسرین که خیال میکنند که یعنی پیغمبر اسلام چون توی عرب برخاسته به عربی حرف میزده و یهود چون توی یهود برخاسته به عبری سخن میگفته ٬ این گفتن ندارد. مسلم است پیغمبری که در عرب مبعوث میشود که نمیتواند به چینی یا به یونانی حرف بزند. اینجا  ذکر شده که نه خیر به عربی سخن میگفته. به لسان قوم خود سخن گفتن یعنی به زبان توده و بر اساس درد و نیاز و خواست و فهم توده ی مردم سخن گفتن. یعنی مثل فیلسوف و شاعر و روشنفکر و تحصیلکرده ی امروز به زبان خواص سخن نگفتن. آنچنان که توده زبان اینها رو نفهمد ٬ رنجشان و حساسیتشان را نفهمند و آنها هم زبان توده را نفهمند. همه جا میبینیم در در بحث از پیامبران ابراهیمی بحث از ناس است. بحث از مردم است. و همچنین بعثت اینها با بعثت آن پیامبران دیگر باز فرق دارد. بعثت آن پیامبران غلابا توسل به قدرت موجود است برای اشاعه ی دینشان. فرصت نیست یکایک بگویم. قبلا گفته ام. در صورتیکه پیامبران ابراهیمی بعثتشان همواره بصورت توسل به مردم است علیه قدرت موجود در زمانشان. ابراهیم را میبینیم که تا مبعوث میشود گرز را برمیدارد وموسی چوبدستی چوپانی را و یورش به کاخ فرعون می آورد و قارون را در خاک مدفون میکند و فرعون را در آب غرق. و پیغمبر اسلام پس از اینکه مدت فردسازی اش تمام میشود آغاز جهاد میکند و در مدت ۱۰ سال بیش از ۶۵ جنگ دارد و هر ۵۰ روز یک نبرد و یک کوشش نظامی. اساسا معجزات اینها هم نشانه ای از گرایش و جهت بعثتشان است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:0  توسط arman | 
بسم الله الرحمن الرحیم

دنیا دو روزه ولی من نگرانم

خیلیا میگن خدا با ما قهر کرده ٬ زمونه زمونه ی بدیه. 

یه حدیث از ضامن آهو : از زمانه منال زیرا تو زمانه را میسازی.

بله خدا با خیلیامون قهره. ولی این تقصیر کیه؟ چرا خدا با آیت الله بهجت قهر نیست؟ آیت الله بهجت زمونش با زمونه ی ما فرق داره؟ نه فرق نداره.

پس خدا با ما قهر نیست. ما با خدا قهریم. خدا گم نشده. ما کور شدیم.  حدیث از معصوم : دین برای مومن همانند یک تکیه گاه است. هر دلخوشی ای یه روز تموم میشه. اصلا همه چیز یه روز تموم میشه. نمیشه؟ اون که عشق فوتباله یه روز میخنده یه رمز گریه میکنه. اونیکه (فقط) عاشق زن و بچشه یه روز از دستشون میده. این دنیا ذاتا فانی آفریده شده. پس من دل به چی ببندم که هرچیزی تموم بشه اون تموم نشه؟ 

نگرانم. این دنیا انقدر جذابیت های غرق کننده داره که میترسم منم بشم ((من کان یرید العاجله)) ــ کسیکه دنیای زودگذر را میخواهد ـــ نگرانم عشق آسمونی توی دلم بمیره و جاشو بده به عشقای خاکی. نگرانم هدف آسمونی یادم بره و همه ی هدفام زمینی بشه. 

میترسم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:41  توسط arman | 
بسم الله الرحمن الحیم

نمیدونم چی میخوام بگم فقط دلم میخواد بنویسم. خیلی وقته نیومدم. خیلی حرف دارم واسه گفتن ولی نممیدونم کدوماش به درد اینجا میخوره. از همش بی اهمیت تر موضوعیه که الان نتخاب کردم.

امروز برگه ی امتحان ریاضی رو آقای معلم اورد. امتحان از ۱۰ نمره بود. تو کلاس دوتا ۱۰ داشتیم. ۹ و ۸ هم زیاد داشتیم. من شدم ۵/۶. امتحان از تابع بود. امتحان قبلی که بازم از ۱۰ بود من شدم ۵/۸ که توی مدرسه یه نفر ۹ گرفت. معلمی که سر کلاس شعار میده : یکی از زیبایی های ریاضی اینه که هر مساله چندین راه حل داره تو برگه ها فقط نگاه میکنه و اصلا جوابا رو نمیخونه. چیزیکه دنبالش میگرده اگه ندید رو همش خط میکشه. من بخاطر استرس سر جلسه مثل همه ی امتحانای مستمر وقت کم اوردم و نیم نمره رو نتونستم بنویسم. ولی اگه جوابامو فقط بخونه بقیشو میگیرم.

به شما چه؟ بله میدونم هیچ ربطی به شما نداره. ولی من باید اینا رو میگفتم که آروم بگیرم. حالا دارم آروم میگیرم.

بقیش مال شماست: 

یکی از عقاید رایج در همه جای دنیا و در ایران بحث تناسخ ارواح هست. که من خیلی علاقه داشتم راجع به اش اطلاعات دقیق داشته باشم. این مطلبو از سایتhttp://manvkhoda.mihanblog.com/Post-84.ASPX  پیدا کردم. بخونین:

می دانید که در بعضی از فرقه ها و مذاهب شرقی مثل « آیین بودا»  به تناسخ ارواح معتقد هستند . ایشان معتقدند که روح انسان تا رسیدن به تکامل ، در چرخه دنیای مادی ( سمساره ) باقی می ماند . یعنی اگر انسان در طول زندگی مادی خویش ، روحش را به تکامل نرسانده باشد ، بعد از مرگ روح وی در جسم دیگری ( شامل انسان و یا حیوان ) مجددا وارد شده و زندگی دیگری را شروع خواهد کرد و این چرخه آنقدر ادامه خواهد داشت تا روح به تکامل رسیده و دیگر پس از مرگ مجبور نباشد برای رسیدن به تکامل دوباره  به عالم ماده برگردد . چنین روحی به « نیروانا»  میرسد.

مهترین نتیجه ای که از این نظریه گرفته میشود قانون « کارما » است . بر طبق این قانون نتیجه تمام اعمال ما ، به خود ما برخواهد گشت و از طرف دیگر تمام اتفاقاتی که در زندگی فعلی ما رخ می دهد ، نتیجه اعمال خود ماست چه در این دنیا و چه در زندگی های پیشین . برای مثال شخصی که دچار بیماری صعب العلاجی مثل سرطان می شود ، به دلیل اعمالی است که در زندگی قبلی خود در این عالم ، انجام داده است .

این نظریه امروزه  در بین فرقه ها و نحله های عرفانی سراسر  جهان رایج است ، و البته گرچه کاملا صحیح نیست اما رگه هایی از حقیقت در آن وجود دارد .

واقعیت این است که روح عوالم دیگری را قبل از حلول در جسم کنونی خویش ، پشت سر گذاشته است ، اما نه به شکلی که معتقدین به تناسخ ، قائل شده اند .

در اسلام چنین بیان شده است که ارواح قبل از حلول در اجساد کنونی خویش در « عالم ذر » زندگی می کرده اند و قبل از آن هم در « عالم ارواح » .

مدت عالم ارواح   دو هزار سال بوده است و پس از آن ، ارواح به عالم ذر و یا « عالم میثاق »  وارد شده اند ، که در آن عالم خداوند عهدها و میثاقهایی را از ارواح گرفته است . در این مورد روایات و احادیث معتبری وجود دارد که در صورت نیاز ذکر خواهم کرد .

اعتقاد بیشتر علماء شیعه و سنی بر این است که در عالم ذر ، روح در بدنهای ذره ای بسیار کوچکی ولی با همین مشخصات که امروز در دنیا دارد زندگی می کرده است و آنچنان که ما امروز با این بدنهای دنیوی زندگی می کنیم ، آنها هم در عالم ذر زندگی می کرده اند و با هم معاشرت نیز داشته اند و همینطور که ما امروزه صاحب اختیار هستیم ، انان نیز صاحب اختیار بوده اند .  حلول روح در اجساد این عالم نیز نه بر حسب تصادف که بر اساس اعمال و سایر عواملی است که در عالم ذر بر ارواح حاکم بوده است .

ضمنا از آیات و روایات چنین استفاده می شود که ارواح انسانها در عالم ذر با افراد و مکانهایی برخورد داشته اند و صاحب معارفی بوده اند که همزمان با تولد شخص در این عالم ، فراموش می شود . این است علت اینکه گاهی با کسانی برخورد می کنیم و یا در مکانهایی می رویم که برایمان آشناست .

نکته جالب دیگری که در این مورد هست این است که انسان در عوالم قبل صاحب علوم بسیار و معارف بزرگی شده است که قسمتی از آن امروز به صورت غریزه و فطرت و عقل در او جلوه می کند و همچنین به دلیل اختیاری که داشته است ، توانسته است در راه حق و یا باطل سیر کند و در آن عالم نیز ارواح با ادیان و مذاهب و عقاید گوناگون زندگی می کرده اند و بر همان اساس در این عالم ، در محیطی متناسب با زندگی قبلشان متولد می شوند . ( در چهار ماهگی زمان حمل ، روح وارد جسم می شود )

در پایان ذکر این نکته ضروری است که گرچه انسان شرایط و مقتضیات هدایت و یا ضلالت را از عالم قبل به این دنیا آورده است ، اما در این دنیا نیز در انتخاب راهش کاملا آزاداست و به همین دلیل است که در اسلام بیشتر در مورد عوالم بعد از این حیات دنیوی صحبت شده است تا در مورد عوالم قبل از این عالم .

« و اوفوا بعهدالله اذا عهدتم و لا تنقضواالایمن بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلا ان الله یعلم ما تفعلون * و لاتکونوا کالتی نقضت غزلها من بعد قوة انکثا »

« و به عهد الهی چون پیمان بستید ، وفا کنید و سوگندهایتان را پس از موکد داشتن آنها ، مشکنید ، حال آنکه خداوند را بر خود ضامن گرفته اید ، بی گمان خداوند به آنچه می کنید آگاه است * و همانند آن زنی مباشید که پشمهایش را که می بافت ، پس از محکم داشتن ، رشته رشته وا می تافت  »

یه مطلب دیگه هم از سایت http://www.emammahdi.com/ پیدا کردم که میذارم توی ادامه ی مطلب واسه ی هزکی که علاقه منده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:30  توسط arman | 
همه عمر برندارم سر از این خمار مستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتدچه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکننظری به دوستان کن که هزار بار از آن بهدل دردمند ما را که اسیر توست یارانه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجابرو ای فقیه دانا به خدای بخش ما رادل هوشمند باید که به دلبری سپاریچو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشدگله از فراق یاران و جفای روزگاران که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیدگران روند و آیند و تو همچنان که هستیتو چو روی باز کردی در ماجرا ببستیکه تحیتی نویسی و هدیتی فرستیبه وصال مرهمی نه چو به انتظار خستیتو که قلب دوستان را به مفارقت شکستیتو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستیکه چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستیچه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستینه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:29  توسط arman | 
بعضیا برای متحول شدن فقط به یک جمله نیاز دارند

*(( ا فکلما جاءکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ففریقا کذبتم و فریقا تقتلون))*

آیا پس هر پیغمبری که از طرف خدا دستوری بر خلاف هوای نفس شما آرد از روی حسد گروهی را تکذیب نموده و جمعی را به قتل میرسانید؟

سوره ی بقره آیه ی ۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:29  توسط arman | 
 

حجازي: مثل‌ کوه‌ پشت‌ فيروز هستم‌ حمايت‌ از کريمى‌ يعنى‌ حمايت‌ از من‌
ناصر حجازى‌ با لباس‌ شخصى‌ در گوشه‌اى‌ از زمين‌ شماره‌ يک‌ شيرودى‌ نظاره‌گر تمرين‌ استقلال‌ بود، گاهى‌ براى‌ صحبت‌ با موبايلش‌ از ما فاصله‌ مى‌گرفت‌ اما مى‌شنيديم‌ که‌ در 2، 3 نوبت‌ با مسئولان‌ باشگاه‌ صحبت‌ کرد و سپس‌ با فيروز کريمي...
دوربين‌ شبکه‌ خبر به‌ سراغ‌ حجازى‌ آمد، در ابتدا او از گزارشگر صدا و سيما خواست‌ براى‌ مصاحبه‌ صبر کند چون‌ منتظر است‌ هيأ‌ت‌مديره‌ استقلال‌ با حضور فيروز کريمى‌ در اين‌ تيم‌ موافقت‌ کنند اما در خصوص‌ شرايط‌ استقلال‌ به‌ شبکه‌ خبر گفت: شرايط‌ خوبى‌ داشتيم‌ و اميدوارم‌ از فردا شرايط‌ بهترى‌ پيدا کنيم. به‌ هر حال‌ ناکامى‌ استقلال‌ جَو نامطلوبى‌ ايجاد کرده‌ بود که‌ اين‌ مشکلات‌ به‌ زودى‌ برطرف‌ مى‌شود و به‌ شخصه‌ از هواداران‌ استقلال‌ صميمانه‌ تشکر مى‌کنم‌ و شرمنده‌ اين‌ همه‌ محبت‌ آنها هستم.
سپس‌ خودمان‌ با حجازى‌ وارد گفتگو شديم، سئوال‌ کرديم‌ چرا در هفته‌هاى‌ اخير با مطبوعات‌ مصاحبه‌ نکرده‌ است‌ و حجازى‌ جواب‌ داد: خودم‌ و تيمم‌ نياز به‌ آرامش‌ داشتيم‌ وگرنه‌ من‌ همواره‌ سعى‌ کرده‌ام‌ رابطه‌ خوبى‌ با خبرنگاران‌ و مطبوعات‌ داشته‌ باشم، هر چند از جانب‌ برخى‌ همکاران‌ شما کم‌لطفى‌ ديده‌ام.
از حجازى‌ سئوال‌ کرديم‌ چرا عليرغم‌ اصرار هيأ‌ت‌مديره‌ براى‌ حضور در سمت‌ سرمربيگرى‌ تا پايان‌ نيم‌فصل‌ قبول‌ نکرديد به‌ کار ادامه‌ دهيد و در 5 بازى‌ آينده‌ با کسب‌ 3 پيروزى‌ موقعيت‌ خود را تثبيت‌ کنيد که‌ وى‌ جواب‌ داد: به‌ خاطر طرفداران‌ استقلال‌ و دوستداران‌ خودم‌ اين‌ تصميم‌ را گرفتم‌ که‌ به‌ زودى‌ به‌ صورت‌ مفصل‌ همه‌ چيز را خواهم‌ گفت. اکثر قريب‌ به‌ اتفاق‌ استقلالى‌ها مرا دوست‌ دارند و اين‌ را مى‌دانم، ناکامى‌ تيم‌ من‌ آنها را عذاب‌ مى‌داد و آنها هم‌ مى‌دانستند چه‌ عواملى‌ باعث‌ شده‌ در اين‌ 12 هفته‌ به‌ آنچه‌ خواهانش‌ بوديم‌ نرسيم. متأ‌سفانه‌ مسائلى‌ را در اين‌ مدت‌ ديدم‌ که‌ حتى‌ مايل‌ نيستم‌ به‌ زبان‌ بياورم، دشمنان‌ من‌ قصد داشتند کار را به‌ جايى‌ برسانند که‌ مردم‌ عليه‌ من‌ شعار بدهند و اين‌ بار توسط‌ آنها از استقلال‌ دور شوم‌ اما من‌ متوجه‌ همه‌ چيز شدم‌ و از باشگاه‌ درخواست‌ کردم‌ در سمت‌ «مدير فوتبال» در خدمت‌ استقلال‌ باشم‌ و پس‌ از گفتگو با آقاى‌ فيروز کريمي، خواهان‌ حضور ايشان‌ در سمت‌ سرمربيگرى‌ شدم‌ و اکنون‌ خوشحالم‌ که‌ به‌ اين‌ خواسته‌ام‌ رسيدم.
وى‌ افزود: کريمى‌ يکى‌ از بهترين‌ مربيان‌ ايران‌ است‌ و بنده‌ مثل‌ کوه‌ پشت‌ ايشان‌ هستم‌ و مطمئن‌ باشيد استقلال‌ ظرف‌ يکي، دو هفته‌ آينده‌ کار اصلى‌اش‌ را براى‌ رسيدن‌ به‌ موفقيت‌ آغاز مى‌کند.
حجازى‌ مصرانه‌ از کريمى‌ حمايت‌ مى‌کند و مى‌گويد: از هواداران‌ استقلال‌ مى‌خواهم‌ شديداً‌ از فيروز کريمى‌ حمايت‌ کنند، او در کنار خودم‌ هست‌ و حمايت‌ از کريمي، حمايت‌ از من‌ تلقى‌ مى‌شود، پس‌ هواداران‌ بدانند ما براى‌ موفقيت‌ استقلال‌ از هيچ‌ کوششى‌ دريغ‌ نمى‌کنيم. از حجازى‌ سئوال‌ کرديم‌ شايعه‌ اختلاف‌ شما با فتح‌ا...زاده‌ صحت‌ دارد که‌ پاسخ‌ داد: اين‌ حرفها خنده‌دار است. دوستى‌ من‌ و فتح‌ا...زاده‌ ربطى‌ به‌ فوتبال‌ ندارد و اين‌ حرف‌ طبق‌ سئوال‌ خودتان‌ شايعه‌ است‌ و اصلاً‌ نبايد به‌ شايعات‌ توجهى‌ داشته‌ باشيد.
از حجازى‌ پيرامون‌ نحوه‌ کار فيروز کريمى‌ سئوال‌ کرديم‌ که‌ گفت: اگر مسئله‌ خاصى‌ نباشد فردا (امروز) ايشان‌ را سر تمرين‌ مى‌آورم‌ که‌ کار را شروع‌ کنيم.
حجازى‌ در پايان‌ تأ‌کيد کرد: جا دارد از هواداران‌ استقلال‌ تشکر ويژه‌اى‌ داشته‌ باشم. آنها بزرگترين‌ دلگرمى‌ من‌ در دوران‌ فوتبال‌ و مربيگرى‌ام‌ بوده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:27  توسط arman | 
بنام خدا

 خاطره گفتنم نمیاد. کلبه ی من مخصوصا بعد از بازگشتش خواننده هاش خیلی خیلی خیلی کمه. حتی شاید فقط ۱ نفر باشه. ولی بخاطر خودم حرفامو میزنم.

  دنیا خیلی کثیف شده. ما آدما روز بروز داریم حیوون تر میشیم. دکتر شریعتی میگه  (( بارز ترین شاخصه ی انسان خود آگاهی است. حیات و حرکت او تنها تابع کور و جبری عوامل و قوانین زیست شناسی (بیولوژیک) وغرایز طبیعی که در ساختمان خلقی اش نهاده شده و با فطرتش سرشته شده نیست.))

بزرگترین وجه تمایز انسان و خیوان همینه. حالا اگه انسان هم بیاد مثل حیوان فقط در جهت رفع نیازهای مادی خودش که مهمترینشون گرسنگی و شهوت هست حرکت کنه ٬ انسان حیوان میشه یا لااقل شبه حیوان. این همون چیزیه که توی وجود غالب آدمای غربی نهادینه شده و بقول آقای قرائتی هیچی بجز غذا و شهوت نمیشناسن. آدما از وقتی بدنیا میان تا ۱۰-۱۱ سالگی کوچکترین مشغله ی ذهنی راجع به جنس مخالف ندارن. ولی از این سن به بعد به دلایلی که مهمترینشون آگاهی های جنسی و بلوغ جنسیه تمام فکر و عشق و ذکر و آرزوشون جنس مخالفه و این شرایط معمولا تا قبل از ازدواج ادامه داره. که دلیلش هم همون فراموشکاری آدماس. خیلی چیزایی که الان خدا بهمون داده آرزوی دیروزمون بود. آرزوهامون رو بنویسیم که فردا یادمون نره وقتی بهشون رسیدیم به آسمونم نگاه کنیم. بهرحال بعد از ازدواج عطش آدما به جنس مخالف به اعتیاد تبدیل میشه. و شکل قبلی خودشو از دست میده. بحث من بیشتر پیرامون اون بازه ی زمانی بین آگاهی و بلوغ جنسی تا ازدواجه. من نوجوان و جوان نوعی که دارم  توی این دنیا زندگی میکنم  که همه کارش حیوونای غربین و سعی میکنن بدلیل منافعشون همه ی مردم دنیا رو حیوون کنن خیلی راه سختی دارم اگه بخوام گوهر انسانیتم و روحی که خدا در وجودم دمیده رو فراموش نکنم. ۹۹٪ اونایی که رابطه نامشروع با جنس مخالف دارن ته دلشون میدونن کارشون اشتباهه ولی بازم بهش ادامه میدن. چرا؟ چون گفت و گو از مرگ انسانیت است. دخترا عروسک میشن و پسرا دلغک. همشون اگه فک کنن میدونن  رابطه با جنس مخالف تو ی سنین پایین حدود ۱۵ تا ۲۰ سال به ازدواج ختم نمیشه. ولی وا مصیبتا که اصلا فکر نمیکنن. همونطور که خدا خیلی جاها میگه ((لقوم یتفکرون ٬ یتعقلون ٬ لاولی الالباب )) کسی که از فکر کردن فراریه و مهم براش فقط ارضای نیازهای مادیشه چجوری میخواد آدم بمونه؟

سعی کردم خیلی طولانی حرف نزنم فقط یادتون نره من از همه حیوون ترم. اما شما پرواز را بخاطر بسپار پرنده رفتنیست

فمن الله توفیق

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 22:29  توسط arman | 

بنام خدا

هزارتو مال حرفای مهمه

برای حرفای بی اهمیت روزمره کلبه ی درویشی بهتره

بهار علم و دانش اومد و عرصه ی علم یکبار دیگه زنده شد

مهمانی خدا هم رو به اتمامه

راجع به ماه مبارک و شبهای قدر توی هزارتو مفصل گفتمولی یه چیزی که اونجا نگفتم اینه که اولین ماه رمضونی بود که منم جزو احیا بودم. البته احیای واقعی ما ها نیستیم. ان شائ ا... سال دیگه با خود آقا احیا بگیریم.

خوب دیگه بیخیال این حرفا. از مدرسه ی جدید بگم همونطور که اگه از خواننده های قدیمی من باشید میدونین دبیرستان قبلیه تجربی نداشت و من مجبور شدم برای رسیدن به آرزوی دیرینه ام که همانا نشستن سر کلاسای سال دوم تجربی بود علیرغم میل باطنی کادر دبیرستان قبلیم و  ظاهری خودم دو خیابون عقب تر بیام و بشم دانش آموز سال دوم نظام جدید رشته ی علوم تجربی دبیرستان امیر کبیر.

البته اسمم همونه که قبلا بود.

دبیرستان خوبیه. مزیتش نسبت به نور هدایت اینه که اولا همه ی دبیراش بدون استثنا فوق العاده مسلط و کار آمد هستن. ثانیا گتره ای تره. اونقدر قوانین عجیب غریب و سخت گیری توش نیست. ولی یه عیب خیلی خیلی بزرگش اینه که دانش آموزاش ضعیفن.

 در پی تبلیغات سو ء علیه علوم تجربی  و استقبال فوق العاده ضعیف پسرا از این رشته ی جیگر از بین ۶۱ دانش اموز سال دومی این دبیرستان تنها ۱۶ نفر تجربی هست. لذا با تدبیر کادر مدرسه روزای یکشنبه ما دو زنگ زیست داریم و ریاضیا ۱ زنگ آمار و ۱ زنگ پرورشی(ما وقتی اومدیم تجربی میدونستیم خیلی چیزا رو بزودی از دست میدیم پرورشی یا همون بیکاری اولیشه). سر کلاس  آقای چراغی میپرسه رادیکال صفر چند میشه؟ و چندین نفر از بچه های ریاضی فیزیک از جواب عاجزند. باز دوباره سر کلاس آقای چراغی ضمن حل تمارین کتاب به یه تمرین سخت؟! برمیخوریم ۴یا ۵ نفر از ریاضیا که از ذکر نامشون معذوریم میان پا تخته ولی یا زیپ نیششون وا نمیشه یا ایده های غلط و خنده دار میدن برای حل مساله. ولی حاجیتون داوطلبانه میره پای تخته ماژیکو میگیره دستش و در طول کمتر از ۳ دقیقه مساله رو حل میکنه.

راستی رئیس سازمان جوانان استان خوزستان رفیق قدیمی عموی بنده ــ مربی مسجد بنده جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای کلاه کج دبیر دین و زندگیمونن. سر کلاس وقتی با بچه ها یکی یکی صحبت میکرد و آمارشونو میپرسید به حاجیتون که رسید بعد از اینکه فهمید من کیم یکی یکی هرچی از زندگینامم میدونست گفت. بعدشم خطاب به کلاس گفت نمرش که شک نکنین بیسته.(حاج آقا خیلی شوخ طبعن)
دیگه فک نمیکنم برای اولین پست بعد از بازگشتم مطلب گفتنی دیگه ای مونده باشه الا اینکه امشب افطاری مدرسه دعوت بودیم بتون نمیگم چی دادن دلتون آب نشه. راستی معلم زسیتمون  هر جلسه بصورت کتبی یا شفاهی پرسش کلاسی میکنن که من یه ۴ شدم از ۵ (حد اکثر نمره ۵/۴ بود یه نکته انحرافی تو یکی از سوالا انداخته بود که هیچکی جواب نداد)و یه بار دیگه هم اگه دکتر محمود جان  یکشنبه رو تعطیل نکنن مشخص میشه چند گرفتم. ببخشین که بیشتر از این نمیتونم سرتونو درد بیارم خبر بازگشت این درویش مخلص رو به همه ی دراویش بدین ان شائ ا... هر ۵ شنبه من بعد خدمت میرسیم.

فمن الله توفیق

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 22:16  توسط arman | 
سلام

آپیدم بازم.

همونطوری که یکی از خواننده های وبلاگ گفت ترک عادت موجب مرض است.

اشتباه نکنید این وبلاگ تعطیل شده.

احتمالا یه عده ای ناراحت بشن چون وب بانمکی بود. برا خودمم کار آسونی نیست تعطیل کردن دریمبوی . ولی این وب احتیاج به یه تحول اساسی داره .  چون مطالب نسبتا جالبی توش هست و فک کنم حیف باشه پاکشون کنم برا وبلاگ جدیدم یه آدرس جدید میذارم.

وبلاگ جدید یه چیزیه تو مایه های روزنامه یا مجله ی اینترنتی. راجع به مطالب روز در هر زمینه ای. کلا من نوشتن رو خیلی دوس دارم بدم هم نمیاد روزنامه نگار بشم. البته خب این وبلاگ جدید ما یه مجله ی آن لاینه و خیلی میتونه وسیع تر و آزاد تر از جراید فعالیت کنه. از همین الان هرکی دوس داره برای من خبرنگاری کنه   تو بخش نظرات اطلاع بده.

دلم واسه دریمبوی تنگ میشه امیدوارم همه ی خواننده ها ی واقعی دریمبوی ( دوستای واقعیم ) تو وب جدید هم ارتباطشون رو باهام قطع نکنن.

با یه کلیک روی لینک زیر وارد وبلاگ جدید شوید

وبلاگ جدید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3:4  توسط arman | 
سلام

دارم وبلاگو برای آخرین بار میآپم حداقل تا یه مدت خیلی خیلی زیاد به دو دلیل:

۱) وقتی که برای وبلاگ بازی مصرف میشه میتونه به فعالیتای فوق العاده مفیدتری اختصاص پیدا کنه

۲) خواننده های وبلاگ من مثل خود من میان اینجا که بعد من برم اونجا. این تنها دلیلشونه از اومدن به وب من شرط میبندم ۹۰٪ کسایی که واسم کامنت گذاشتن پستمو نخوندن یا کامل نخوندن. بنا بر این اون همفکری و تعاملی که من انتظار داشتم بوسیله ی وبلاگ نویسی بتونم با آدمای دیگه بدست بیارم هرگز بدست نیوردم.

من اصلا از کسی گله ندارم. چون خودمم وقتی میرم یه وبلاگی رو میخونم هدف اصلیم اینه که نویسنده ی اون وبلاگم وب منو بخونه. ولی مطمئنم که بیشتر و عمیق تر از خیلیا وبلاگا رو میخوندم.
بهرحال از کل وبلاگ بازی و این شرایطی که داره خسته شدم. اگه تا الان این وقتی که برای وب نوشتن گذاشته بودم برا یه کار دیگه میذاشتم نتایج خوبی میگرفتم.

====> وبلاگ نویسی نه غیر مفید که مضره              ====>

حلال کنین

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:7  توسط arman | 
همه عمر برندارم، سر ازاين خمار مستی            كه هنوز من نبودم، كه تو در دلم نشستی


تو نه مثل آفتابی، كه حضور و غيبت افتد               دگران روند و آيند و تو هم‌چنان كه هستی


چه حكايت از فراقت كه نداشتم, وليكن                  تو چو روی باز كردی, در ماجرا ببستی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 2:43  توسط arman | 
تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد 
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست


دل من
كه به اندازه يك عشقست
 به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
 به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
 كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
 آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
 سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
 به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد


من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:57  توسط arman | 

تموم شد. بالاخره پس از کش و قوس فراوان رفتم امام حسین.

امروز صبح رفتیم مدرسه ثبت نام کردم.  طرف یه نگا به کارنامم انداخت گفت حله. احتمالا شماره ۱ دفتر کلاس دوم تجربی امام حسین حاجیت باشه.

تنها مشکل ما با این مدرسه اینه که اصن از محدوده ی شهر خارجه. یه چیزی تو مایه ناکجاآباد.

البته همینشم غنیمته. تو این روزگاری که دبیرستانا میترسن تجربی بذارن یه شیر دل پیدا شده تجربی گذاشته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 2:46  توسط arman | 

مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم

* * * * * * *

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

 * * * * * * *

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم

* * * * * * *

مرا در خانه سروی هست کاندر سايه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

* * * * * * *

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند

بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

* * * * * * *

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

 * * * * * * *

الا ای پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه

که من در ترک پيمانه دلی پيمان شکن دارم

 * * * * * * *

خدا را ای رقيب امشب زمانی ديده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

* * * * * * *

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله

نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم

  * * * * * * *

به رندی شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:52  توسط arman | 
سلام.یه چند روز نبودم دلیلش امتحان نبود. بیحوصلگی بود و کارای مهمتر یا درواقع تفریحات جذابتر.

ولی امروز اومدم که حرفای مهمی بزنم. چون احتیاج دارم یه سری حرفا رو بزنم و به گوش یه عده ی نسبتا زیادی برسونم. نمیدونم از کجا شروع کنم. قهر و آشتی ۲-۳ روزه با نسترن؟ امتحانام؟گوشی جدید؟ فوتبال؟ انتخاب رشته؟ مسایل بی اهیت و کم اهمیت دیگه؟ نه.هیچکدوم.

 من تو یه خونواده ی تقریبا مذهبی زندگی میکنم. هر هفته تو مدرسه موقع نماز جماعت اذان میگفتم و تکبیر.البته یه مار ۷ خطیم که یکی از بچه چاغالای کلاس(برادرزاده ی مدیر مدرسه) بهم میگه واسم فیلم سوپر بیار. البته من نه فیلم سوپر دارم نه نگا میکنم. به هر حال نماز خوندنو خیلی دوست دارم و قرآن خوندنو و دعاهایی مثل دعای ندبه دعای عهد و... . خلاصه با دین هیچ مشکلی ندارم و با تمام وجود هم خدا رو دوست دارم. ولی مساله اینجاست که بعضی قسمتای احکامو نمیتونم قبول کنم یا شاید نمیتونم بفهمم. مثلا هرچی زور میزنم نمیتونم بفهمم چرا زنا باید اینطوری خودشونو بپوشونن؟یه روز پسر شیهد مطهری رو تو شبکه ی ۱ اوردن که راجع به کتاب حجاب پدرش حرف بزنه. آقای مطهری میگفت ((حجاب برای جدی گرفته شدن زنه. زن غربی با این مشکل مواجهه که جدی گرفته نمیشه و مثل بازیچه ی جنسی باهاش برخورد میشه. آزاد گذاشتن غریضه ی جنسی باعث میشه که آدم به اشکال دیگه روی بیاره چون غریضه ی جنسی پایان ناپذیره. .الان بحث همجنسبازی در غرب به شدت مطرحه.))

من چون خیلی سوال داشتم راجع به این مسایل خیلی به دقت حرفاشو گوش کردم اینا چکیده ی حرفاش بود. ولی اصلن قانع نشدم ۱۰۰۰ برابر آتیشی تر هم شدم.

اولن اگه ما به خودمون تلقین کنیم که زن جدی گرفته نمیشه مگه اینکه فقط قرص صورت و کف دست و پاش پیدا باشه معنیش اینه که معتقدیم اصن زن موجود جدی نیست. هممون هم میدونیم که حقوق زن توی جوامع غربی چندین برابر ایران و کشورهای مسلمون دیگه رعایت میشه. حتی تو خیلی از کشورای عربی مسلمون زن حق رای نداره. آقای مطهری اگه آزاد گذاشتن غریضه ی جنسی باعث همجنسبازی میشه سخت گیری تا این حد باعث همجنسبازی نمیشه؟ کسی که دستش به جنس مخالف نرسه با یه نفر همجنس خودش که اونم همین مشکلو داره مشکلشو حل نمیکنه؟ اصن این همه سخت گیری احمقانه باعث شد که آمار فساد پایین بیاد؟ تو تلویزین ان تا ویژه برنامه برای مبارزه با ایدز پخش نشد؟ آقای مطهری تو عربستان که قلب جامعه ی اسلامه و زادگاه پیامبر حجاب آزاده. هیچ جای دنیا کسی اینطوری به مردم زور نمیگه. هیچ جای دنیا روزی ۱۰۰۰۰۰ تا آمار غلط و احمقانه برای عوام فریبی به مردم بدبخت نمیدن. هیچ جای دنیا دانشمندا قطار قطار از کشور فرار نمیکنن. هیچ جای دنیا قبر افتخار تاریخ کشور زیر آب نمیره. هیچ جای دنیا فدراسیون فوتبال ۱ سال بیصاحاب نمیمونه. اگه وبلاگمو دوست دارم باید همین جا دستی بکشم. آره وبلاگمو دوست دارم دسیم میکشم. ولی میخام داد بزنم کشورمو دوس ندارم. از ایرانی بودن خودم خجالت میکشم.به خاطر همین اولین فرصتی که گیرم بیاد که مطمئنم دیر یا زود میاد بارمو میبندم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:0  توسط arman | 
میلان یکبار دیگه با پیراهن سفید تو فینال قهرمان اروپا شد

همونطور که دیدیم میلان طبق پیشبینی من با انجام یک بازی برتر و با اتکا به ستارگان خودش انتقام فینال ۲۰۰۵ رو به سختی از لیورپول گرفت. اینزاگی و کاکا کاری کردن که لیورپولی ها هرگز نامشونو فراموش نکنن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 16:14  توسط arman |